تنها صداست که میماند؛ بدرود آقای راوی…
نینگار؛ تنها صداست که میماند؛ بدرود آقای راوی… صدایی بود؛ میآمد و مینشست بر جان آدمی. بیادا، محکم؛ همچو رقص ساقههای نیشکر در نسیم صبحگاهی. صدایش هنوز در نیشکر میپیچد؛ در سالنها، بر پردهها، در…
نینگار؛
تنها صداست که میماند؛ بدرود آقای راوی…
صدایی بود؛ میآمد و مینشست بر جان آدمی. بیادا، محکم؛ همچو رقص ساقههای نیشکر در نسیم صبحگاهی. صدایش هنوز در نیشکر میپیچد؛ در سالنها، بر پردهها، در قاب «مردان نیشکر»، میان تصویر مزارع سبز. آنجا که آهسته اما پرصلابت میگفت: «و این، روایتِ تاریخ نیشکر است؛ تاریخی که آن را ننوشتهاند، آن را سرشتهاند.» کلمهها را نمیخواند؛ میکاشت. واژه، زیر زبانش قد میکشید. بر هر کلمه مکثی میکرد و همان مکث، انگار طنین یک ناقوس بود.. این، صدای بهروز رضوی است؛ صدای «آقای راوی»، صدای ماندگار ایران. صدایی که در گوش ما سالها طنین افکنده: « و زمین شیرین شد و لبخند زد. خنده زمین به ساقه نشست…»
امروز اما صاحبِ این صدا خاموش شد. خاطرهساز سالها، زیر خاک آرام گرفت. خاطره چند دهه در حنجرهاش خانه داشت؛ اما صدا که خاموش نمیشود. در گوش زمان میماند. و برای ما، صدایش همیشه همان صدای پرصلابت «مردان نیشکر» است: «و در آغاز، خدا بود و زمین بود و آب…». بعضی آدمها میروند. صدایشان اما میماند. بدرود، آقای راوی….